
بیا از این مدارها بروم پی دنباله دار ها بروم
اشتباهی اگر پیاده شدم در مسیر سوار ها بروم
گاه در جستجوی کودکی ام مانده در پامنارها بروم
دختر روی تاب مانده هنوز خسته از انتظارها بروم
کفش هایم رفیق راه منند مرگ بر هرچه خار ها بروم
یک نفر منتظر به پای قرار تا چنان بی قرار ها بروم
دوست دارد مرا و میدانم بی خیال ندار ها بروم
رد پای شکارچی پیداست باز هم با شکار ها بروم
کار دل هست بی حساب و کتاب بی دو دو تا چهار تا ها بروم
سهم من شاخ ای گل است اما با امید هزار ها بروم
صا ئقه سر به باغ گل زده پس می رسد کی بهار ها بروم
تا نباشد امید راه فرار کی به آغوش غارها بروم
نعیمه طلوعی

از عهدمان یک چند وقتی طی شد اما تو
نسبت به احساسات من یک کم بی انصافی
تو قول دادی وقف من باشی به یادت هست
مثل زمین و خانه و املاک اوقافی
این جوجه خود را می کشد در بین کارتن ها
برگرد پیشم گربه ی زیبای اشرافی
قایم باشک بازی نکن می یابمت آخر
حتر در این بازی اگر در قله ی قافی
جا ماندم از وقتم گذشته عشق من باید
این پیله های سخت و محکم را تو بشکافی
من حتم دارم باز می گردی و عشقم را
از بیت اول با کلافی تازه می بافی
سمانه گنجی

درکوچه ی ما شبی قدم زد باران
بر پنجره های بسته هم زد باران
آهسته شنید ، مرد غمگینی گفت
بدجور قرار را بهم زد باران
قومی که همیشه کور و کر می زایند
یک حادثه بعد بی خبر می زایند
باید به کویر لوت زد یک شب تار
وقتی که درخت ها تبر می زایند
مثل دلم اشتبــــــاه کن می فهـمی
یک لحظه نظر به ماه کن می فهمی
خواهی که بدانـــی که چرا مجنونم
در آینه هـــا نگـــاه کن، می فهمی
علی مظفر
........................................................
غریب و غم زده، دیوانه وار می خندد
ردیف این غزل گریه دار می خندد
به جای گریه بر این خاک خشک و ماتم بار
میان پنجره ابر بهار می خندد
ز پشت پرده ی ابری عجیب و وهم آلود
هلال ماه به این روزگار می خندد
به حال و روز سیاهم کلاغ روی درخت
نگاه می کند و قار قار می خندد
به جرم خنده شکستند قلب آینه را
هزار تکه به این سنگسار می خندد
چقدر صورت زیبای آسمان کدر است
به حال پنجره گرد و غبار می خندد
فقط نه چشم تو بلکه زمانه از ته دل
به ریش زیستنم زار زار می خندد
گمان مکن که من از بخت مرگ می ترسم
ببین ، جنازه ی من روی دار می خندد
و چشم های تو آن روز بر سر نعشم
به این تراژدی خنده دار می خندد
حسن اصفهانی ها

گفتن نداشت قصه ی آن زن که مرد بود
خفتن نداشت بستر عشقی که سرد بود
خواندن نداشت خط پر از چین چشمها
در چهره ای که خنده اش از درد بود
رفتن نداشت پای رسیدن به قله را
بر صفحه ای که پای قلم رهنورد بود
دستی نبود مرهم درد تن زنی
ترجیع بند ناله فقط خسته کر بود
کاری نداشت دانه تسبیح ذکر من
یادت کجای حادثه زوج و فرد بود
کج بود دست قهر قضا در مدار عشق
تقدیر دربدر شده ام دوره گرد بود
آدم میان عشق و تنفر به باد رفت
تا اختیار سیب هوس دست مرد بود
فتانه صانعی

در مسیر قطار تقدیرم یک نفر رد شد از دم واگن
ظاهرش انعکاس موسی بود باطنش آهنی تر از فرعون
قلب من از عبور می ترسید گفتم این آخرین مسافرت است
شانه ات را به آسمان بسپار با نگاه زمینی اش سر کن
سد راهم شد و شکست مرا خرده هایم نوای موزون شد
شاید اینجا به سوگ زندگی ام یک نفر تلخ می زند ویالن
هی ورق می زنم که بگذرم از صفحه های سیاه افکارش
چه کنم گیر کرده صفحه ی این ذهن آشفته ی گرامافون
از قطار زمان پیاده شدم دیگر عشقی نمانده بود ولی
عادت زشت او برایم ماند زیر دندان جویدن ناخن
سمانه گنجی

عزیز طرز نگاه تو اصلا عادی نیست
به حرف های تو هم هیچ اعتمادی نیست
شب تولد من است و جمعمان جمع است
تمام جشن مهیا و برف شادی نیست
شکنجه های مداوم ، اجازه زندان بان
بس است حبس ابد خانه انفرادی نیست
تمام هوش و حواست به کارو ، حرف دلم
به قول حرف خودت هیچ اقتصادی نیست
شبیه هرچه بگویی است زندگانی مان
فقط شبیه همانی که قول دادی نیست
ساره ازگلی

چو لاله ها که به فصل بهار می میرند
تمام دلشدگان داغدار می میرند
زشعله های درون چون چنار می سوزند
ز درد های برون بی قرار می میرند
تو شاخسار وفایی منم جوانه ی مهر
جوانه ها همه بر شاخسار می میرند
سوار قلب منی با دلم بتاز ای عشق
که اسب های بدون سوار می میرند
به تار زلف چو آویختی دلم را مرد
که عاشقان همه بالای دار می میرند
تمام مردم من مرد وار می میرند
چو کوه پا به رکاب استوار می میرند
استاد احمد فولادی طرقی

این روزا توی تهرون
زیاد لیلی و مجنون
فدا می شن می میرن
برای هم چه آسون
صب که بیاد دوباره
سر کوچه ها پلاسن
آخه یه روز تازس
دنبال کیس خاصن
با چشمک و اشاره
مخ می زنن دوباره
از لیلی قدیمی
هیشکی خبر نداره
این روزا لیلی مجنون
زیادن و فراوون
اما فقط یه روزه
دوومه قصه هاشون
علیرضا پور حسین

قورباقه می بلعد خود را
زوزه بکش
زوزه بکش
زوزه بکش
جذاب است
هنوز هم بسیار جذاب است
خشکیده در گلو
زوزه هایم
قورباقه هایی هستند
که عاشقانه به بالهای مگسی گوش می دهند
شاید
شکل بگیرد
زیر زبانشان
زوزه ای
از جنازه ای چون من
با گردنی کشیده
به سمت آسمانی
که ماهی در آن و نردبانی
برای پایین کشیدن ستاره ای
که دنباله اش را به وز وز مگسی تصویر می شود
در انجماد چسبنده ی زبانم
عدالت است
عدالت است که آسمان را تو بلعیده باشی و من خورده باشم
اضافه است
هر چند ترجیح می دهم این زمین را برای خوردن
در گلویم
قورباقه های تشنه پلک می زنند
که دلشان خواسته گلویشان را باد کنند توی گلوی خشک من
زوزه بکش
جذاب است
هنوز هم بسیار جذاب است
ترسیده ام
مبادا ماده گرگی باشم
بر صخره ای تیز
گردنم را می کشم به سمت آسمان
ماه را به یادم بماند
زوزه ای از گلویم هرز میرود
می ترسم
می ترسم این عشق طولانی
زوزه هایم را تیز کند
روی رگ های گردنم
بغضی
خراشی
ترکی
که اگر پاره شود :
قور قور قور
بیرون می جهند از پارگی گردنم
و خشکی زبانشان
چسبنده ی وسیعی
که به سمت اقیانوس های زمین پرت می شود
آسمان را که خورده ام
می ترسم زمین
به بالهای مگسی چسبیده باشد
ثامره اسد زاده
بزرگ نیستم اما بزرگ تر شده ام
قدر اگر نشدم باز این قدر شده ام
همین شمایل عادی چه خارق العاده است
میان این همه شر دست کم بشر شده ام
فضای منکسری از تضاد و تردیدم
که در هویت یک فرد مختصر شده ام
کدام فرد؟ که در من هزار شخصیت است
مرددم که به هر حال یک نفر شده ام
من آن روایت بی مقطعم به قطع و یقین
که در نهایت ناباوری < اگر > شده ام
امیرحسین نیکزاد
.............................................................................

در من جهانی رفته از ظرفیتش بالا
گاهی نمی دانم چگونه می رسد فردا
دریا که گوری مطمئن در خود فرو بردست
لب بسته اما می کشاند دامن پریا
حالا که حالم بد تر از این هم نخواهد شد
فکری بکن واِلا می روم دریا
باید فراموشی گرفته باشم اما نه
کابوس بود و حشتِ تنهایی و سرما
تصویر کندی از جهان در باورم انداخت
مردی که از او مطمئن بودم ولی حالا
# # #
تصویر کندی از جهان در باورم انداخت
مردی که از او مطمئن بودم ولی حالا
باید شمارش های بعدی مال من باشد
ده، نه، و من آماده ام لطفا بزن آقا
ریحانه چزانی

با بال خونین دعا رفتند یاران عاشق تا خدا رفتند
آن غنچه ها با یک سبد لبخند با کاروان لاله ها رفتند
ما در حصار تن به جا ماندیم آنان شدند از تن رها رفتند
آنان که با درد آشنا بودند از خیل بی دردان جدا رفتند
بر هر که غیر از دوست لا گفتند مست از می قالوابلی رفتند
ما را به دام حیرت افکندند رفتند آن آیینه ها رفتند
ای از گروه عاشقان مانده بنگر که یاران تا کجا رفتند
از گوشه ی محراب تا خورشید با بال خونین دعا رفتند
صیف الله خادم

تفنگ تو به روی سینه ی من هوا ابری کمی تاریک و روشن
توئی فرمانده ی گردان قلبم بزن ، از این به بعد جنگ با من
میان گریه هایت دم کشیده صدای خاکی و تب دار یک زن
نفس گم گرده راه سینه ام را نمای بسته ی احساس مردن
هنوز از عشق لبریزم اگر چه تفنگت خیره مانده روی این تن
مرا آتش نزن با اشکهایت بزن تا من نیفتم دست دشمن
صدای انفجار و چند نقطه ... خداحافظ دلیل زنده بودن
سمانه گنجی

نعیمه طلوعی
تو یک جفت چشم درشتی
که از انتهای خطوط نگاهم
به من خیره ای
و می خندی از
لابلای کتابم و فنجان چای
که می پایی از پشت شیشه مرا
و باران نمی شویدت
تو یک جفت چشم درشتی
از آن سوی دیوار و در های بسته
رگ و پوست را
می شکافی
و می کاوی ومی خراشی
درون را
تو یک جفت چشم درشتی
که پر می کنی
حجم تنهایی ام را
و از انتهای خطوط نگاهم
به من خیره ای
و می پرسی از من
سوالی که پاسخ ندارد.
نعیمه طلوعی

سمانه گنجی
نمی شود، چه کنم انتخاب من این بود درست عکس دلم او همیشه بی دین بود
نمی شود که در آماج این مصیبت ها در آسیاب گناه تو سنگ زیرین بود
کسی به حرمت آیینه ها مقید نیست اگرچه حق به ترازوی عدل شیرین بود
به راستگویی آیینه شکست از این رو تمام عمر از این امتحان غمگین بود
برای تو قسم و آیه کار ساز نشد نه ، این کلام دلم نیست، سوره ی تین بود
نمی شود که قضا و قدر عوض بشوند نمی شود چه کنم انتخاب این بود
..............................................
تب کرده است پنجره از هرم دیدنت حال خراب پنجره ام را تو خوب کن
از شرقی ترین غزل این جهان بیا در سمت مغرب غزل من غروب کن
جاروی سحر کرده ی خوذ را تکان بده گرد و غبار فاصله را رفت و روب کن
فال تمام ثانیه های مرا بگیر در استکان قهوه ی قلبم رسوب کن
اصلن هوای شرجی و بارانی ی مرا مانند آسمان و هوای جنوب کن
سمانه گنجی

زهرا ماحوزی
از هفت سین ها دست بردار یا سال تحویل است یا نه
چشم انتظارم ناجی ی من این جمعه تعطیل است یا نه
وقتی که خوابش را ببینی هر روز و شب تعبیر صبر است
یعقوب چوپان هشت سال است در خواب راحیل است یا نه
هر برگ قرآنی که دارم بوی زمستان را گرفته
فصلی که می آید بهار است این رسم تاویل است یا نه
دنیای ما را خون گرفته دردی که درمانی ندارد
این ماجرا تکرار جنگ هابیل و قابیل است یا نه
دست زمان فرسوده من را حتی دخیلی را که بستم
حرف حسابت چیست آخر این جمعه تعطیل است یا نه
زهرا ماهوزی
سمانه گنجی
یا من زیاد خسته و بی طافتم ویا تو بیش از آنچه من بتوانم مرددی
یا در هوای من بسرا آتشم بزن یا وانمود کن که مرا آتشم زدی
حرف و حدیث پشت سر من همیشه هست ربطی ندارد اینکه تو خوبی ویا بدی
حتی اگر کسی نشناسد ترا بدان بین تمام مردم اینجا زبان زدی
اینقدر دست دست نکن زود تر بگو آخر چرا تو این همه از من مقیدی
شاید که سرنوشت من این است چاره نیست چشمم براه خشک شد اما نیامدی
..........................................................................................................................

سجاد ناصری
چه بخواهی چه نخواهی، عمرمان سر می شود
اوج خوشبختی ما با هم میسر می شود
شعر من بد نیست، میدانم، ولی با دیدنت
خوبی این واژه ها چندین برابر می شود
توی موهای تو امواج غزل بر می خورد
توی موهای تو دستانم شناور می شود
علم گل کاری به روی ماه علم ساده ایست
گونه ات با بوسه هایم جور دیگر می شود
شیطنت های مرا گفتی تلافی می کنی
باز تهدیدت به یک لبخند منجر می شود
مهربان تر گشته ای با من، به لطف عاشقی
زندگی هم با من و تو مهربان تر می شود

فاطمه حسنی (ستایش)
دل به الماس نگاهت رنگ بارون میزنه
واسه چیدن غزلهات به خیابون میزنه
شب به حرمت حضورت توی پرده سفیده
آخه تا به حال عروس مثل تو زیبا ندیده
دست من با پیرهن تو یه عالم خاطره داره
میخواد امشبم نوازش رو تن تو جا بذاره
ماهیای قرمز شب میخوان منتظر بشینن
تو نگاه کنی تو آب و اونا عکس ماه ببینن
بوی عطر اطلسی ها داره تو شبم میباره
باغبون پشت در انگار داره اطلسی می کاره
واسه اینکه عاشقم شی هر شب استخاره کردم
واسه اینکه اینجا باشی به خدا اشاره کردم
زمانو نگه می دارم موندنت همیشگی شه
گلم آرزو کن امشب واسه رفتن دیر نمیشه
هر چی روشنی تو دنیاست انگار اینجا توی باغه
آسمون میخواد برقصه تو شبی که چلچراغه
تو چشای ما دوباره کاش پر از ستاره باشه
کاشکی خوشبختی دنیا تو شب من و تو جاشه
..........................................................................................................................................
ساره ازگلی
یک سال و اندی می شود شعری نگفتم
بازار شعر و شاعری تعطیل بوده
از دید مردم کافرم چونکه برایم
تنها کتاب چشم تو انجیل بوده
من در صف عشق تو مدتهاست هستم
گاهی نشد جای خودم زنبیل بوده
طعم لبت شیرینی هر میوه ای داشت
مثل همان طعم گس ازگیل بوده
چشم تو تاریخی ترین شهر جهان است
اصلا خود شهر چغازنبیل بوده
گرچه تمام عمر تنهایم ولی خوب
خوشحالم از اینکه غمت فامیل بوده
اصلا کلامم وصف اجباری ندارد
این عشق حتما خالی از تحمیل بوده
...........................................................................................................................................

سعیده بیگی
آخر شاهنامه ام خوش نیست حال و روزم شبیه باران است
چیزی انگار زیر روسری ام مثل گیسوی تو پریشان است
آه اسفندیار سرخوش من چشمهایت چگونه ویران شد
سالها میشود که در قلبم رستمی از خودش پشیمان است
آنچنان ساکت و غم انگیزی که مرا با غزل می آمیزی
تو از اجداد فصل پاییزی که از اندوه خود گریزان شد
در و دیوار می زنم بی تو همه را دار می زنم بی تو
لب به سیگار می زنم بی تو در درونم کسی هزاران است
باردارم گناه گندم را باردارم تمام مردم را
باردارم فرانسه و رم را در نگاهم شکست عریان است
جای تو لک زده درآغوشم یاد عشقت چرا فراموشم
آه ؛ آری جناب باهوشم وقت باران نه وقت عصیان است
سید صابر موسوی
از خانه های پیش قدری نمورتر
یک خانه ی جدید یک عمر دورتر
بی تو در اتاق دنیای ساکتم
هم خسته تر شدست هم سوت و کور تر
از کودکی لجوج در قهر مادرش
هم ناتوان ترم هم پر غرور تر
سقفی گذاشتند بر این اتاق تنگ
مثل دل تو سنگ اما صبورتر
یک خانه بی فروغ یک دست بی چراغ
هم چشم های من هم چشم گور ترژ
.....................................................................................................................................

پریسا اصغری
می پرورد لب های تو طعم رطب را
از آسمان تصویر چشمان تو شب را
می سوزم آتش مرا تا شعله گیرم
شاید که آتش بر تنم سوزاند تب را
غیرت به مرگم می کشد یک روز آخر
رحمی کن از روی لبت بردار لب را
دیگر جنون تا عمق جانم ریشه کرده ست
آری خودم حتی نمی دانم سبب را
بیهوده می کوشند کوکب ها که بی شک
تصویر چشمان تو زیبا کرده شب را ...

