
تصاویر مصاحبه،مقاله،نقد کتابها

ای جوجه ی زشت قو شدن آسان نیست
با آینه رو به رو شدن آسان نیست
در گله ی گرگ های باران دیده
چوپان دروغ گو شدن آسان نیست
* * *
هو هو هو هو ریش ندیدی انگار
پس کوچه و درویش ندیدی انگار
ناجور نگاه می کنی زنجیری
دیوانه تر از خویش ندیدی انگار
* * *
ماندم که به دریا زدنت را بکشم
یا جذر و مد پیرهنت را بکشم
عریان شو و چند قرن بی حرکت باش
بگذار تمام بدنت را بکشم
یاسر قنبرلو

تصاویر مصاحبه،مقاله،نقد کتابها
طوفان نشسته راه را گل گرفته است
اندوه در نگاه غزل گرفته است
ابری رسیده است بر کنج آسمان
لنگر فکنده سخت ساحل گرفته است
از کوچه ها صدای تک سرفه می رسد
انگار شهر پیر هم سل گرفته است
مجنون نشسته روی ویرانه ها ی دل
هر گوشه را حضور عاقل گرفته است
دنیا به راست می رود و ساعتم به چپ
افکار را خطوط مایل گرفته است
پائیزها همیشه شعرم سیاه نیست
این روزها زمانه مشکل گرفته است
فانوس من نیامدی تا کنون اگر
حالا بیا که ماه کامل گرفته است
نعیمه طلوعی اشلقی

تصاویر مصاحبه،مقاله،نقد کتابها

۱
عمری ست
سایه در سایه
در تکرار این چشم ها
پرسه می زنم
اما دریغا یک چشم هم
باور ندارد
فراسوی تخیل مرا
۲
قاب خالی ی نگاه مرا
عکس های تو پر کرده است
اما نمی آیی
نمی آیی و
همیشه نیز به نیامدن می اندیشی
و من
در ابتدای خط سرخ غروب
جنون را تجربه می کنم
با همه ی مجنون های زمین
که لیلا را صدا می زنند
سیروس ذکایی

۱
در کویر دوش می گیری و
می خواهی کسی چیزی نداند
همه چیز را خواهم گفت :
مثل تمام مردم
که تعداد واژه براشان مهم است
نه عمق آن
عزیزم
نقطه
۲
این فنجان
از برف های سر به فلک کشیده ی البرز است
که خورشید داغی آن را تضمین کرده
قاعده ی بازی برابر است
تو
با دست می خوری
من
رو دست نمی خورم
امیر آزاده دل

تصاویر مصاحبه،مقاله،نقد کتابها

نشسته ام لب دنیا کنار فرصت ها
خوشا به حال مردم ساده به حال راحت ها
هنوز بستر رودم پر از طلاطم و شور
نمی رود به نت من لباس عادت ها
تضاد زندگیم اخرش جنون من است
هزار حرف نگفته و قرمز خط ها
همیشه کال رسیدیم در همه اعصار
که مانده پشت سر ما هجوم حسرت ها
میان دو تسلسل اسیر می مانیم
دوباره نقطه ی صفریم بعد حرکت ها
تما حس من و تو درون ما مرده ست
و جمله ها مه گنگ است پیش وحشت ها
گناه گردن تقدیر و جبر تاریخ است
کلاه تنگ و گشادش برای ملت ها
آناهیتا گودرزی

وقتی غروب پنجره را رنگ می زند
بغضی میان حنجره ام چنگ می زند
خون مرا نگاه تو در شیشه می کند
آنگاه شیشه را به سر سنگ می زند
این شیشه ی شکسته ی خونین دل من است
در سینه ام به یاد تو دلتنگ می زند
دلتنگ چشم توست در آن دم که دست من
با تار گیسوان تو آهنگ می زند
من کوه آهنینم و چشمم شبیه رود
اری میان آب فلز زنگ می زند
زنگار بسته قلب من از زنگ خنده ات
این رنگ را زمانه به من انگ می زند
این رنگ عاشقی است همین رنگ های سرخ
وقتی غروب پنجره را رنگ می زند
خسته است پای این غزل از درد های من
از دوریت کُمیت غزل لنگ می زند
حسن اصفهانی ها
..................................................................................
بند آمده باران ولی رنگین کمانی هست
یک علت محکم که می خواهم بمانی هست
بالای جنگل چشمهایت را کم آوردم
آبی تر از چشمانت آیا آسمانی هست
باید الفبای سکوتم را بیاموزی
بشکاف یخ ها را هنوز آتشفشانی هست
با تو زمین خوبست بیهوده پشیمانم
در دست گندم ها همیشه قرص نانی هست
از جمع یک با یک چرا یک می شود حاصل
باید بفهمانی به من با هر زبانی هست
بر سینه ات سر می گذارم خاطرم باشد
آن سوی این دیوار قلب مهربانی هست
نعیمه طلوعی

باید از این مدارها بروم پی دنباله دار ها بروم
اشتباهی اگر پیاده شدم در مسیر سوار ها بروم
گاه در جستجوی کودکی ام مانده در پامنارها بروم
دختر روی تاب مانده هنوز خسته از انتظارها بروم
کفش هایم رفیق راه منند مرگ بر هرچه خار ها بروم
یک نفر منتظر به پای قرار تا چنان بی قرار ها بروم
دوست دارد مرا و میدانم بی خیال ندار ها بروم
رد پای شکارچی پیداست باز هم با شکار ها بروم
کار دل هست بی حساب و کتاب بی دو دو تا چهار تا ها بروم
سهم من شاخ ای گل است اما با امید هزار ها بروم
صا ئقه سر به باغ گل زده پس می رسد کی بهار ها بروم
تا نباشد امید راه فرار کی به آغوش غارها بروم
نعیمه طلوعی

از عهدمان یک چند وقتی طی شد اما تو
نسبت به احساسات من یک کم بی انصافی
تو قول دادی وقف من باشی به یادت هست
مثل زمین و خانه و املاک اوقافی
این جوجه خود را می کشد در بین کارتن ها
برگرد پیشم گربه ی زیبای اشرافی
قایم باشک بازی نکن می یابمت آخر
حتر در این بازی اگر در قله ی قافی
جا ماندم از وقتم گذشته عشق من باید
این پیله های سخت و محکم را تو بشکافی
من حتم دارم باز می گردی و عشقم را
از بیت اول با کلافی تازه می بافی
سمانه گنجی

درکوچه ی ما شبی قدم زد باران
بر پنجره های بسته هم زد باران
آهسته شنید ، مرد غمگینی گفت
بدجور قرار را بهم زد باران
قومی که همیشه کور و کر می زایند
یک حادثه بعد بی خبر می زایند
باید به کویر لوت زد یک شب تار
وقتی که درخت ها تبر می زایند
مثل دلم اشتبــــــاه کن می فهـمی
یک لحظه نظر به ماه کن می فهمی
خواهی که بدانـــی که چرا مجنونم
در آینه هـــا نگـــاه کن، می فهمی
علی مظفر
........................................................
غریب و غم زده، دیوانه وار می خندد
ردیف این غزل گریه دار می خندد
به جای گریه بر این خاک خشک و ماتم بار
میان پنجره ابر بهار می خندد
ز پشت پرده ی ابری عجیب و وهم آلود
هلال ماه به این روزگار می خندد
به حال و روز سیاهم کلاغ روی درخت
نگاه می کند و قار قار می خندد
به جرم خنده شکستند قلب آینه را
هزار تکه به این سنگسار می خندد
چقدر صورت زیبای آسمان کدر است
به حال پنجره گرد و غبار می خندد
فقط نه چشم تو بلکه زمانه از ته دل
به ریش زیستنم زار زار می خندد
گمان مکن که من از بخت مرگ می ترسم
ببین ، جنازه ی من روی دار می خندد
و چشم های تو آن روز بر سر نعشم
به این تراژدی خنده دار می خندد
حسن اصفهانی ها

گفتن نداشت قصه ی آن زن که مرد بود
خفتن نداشت بستر عشقی که سرد بود
خواندن نداشت خط پر از چین چشمها
در چهره ای که خنده اش از درد بود
رفتن نداشت پای رسیدن به قله را
بر صفحه ای که پای قلم رهنورد بود
دستی نبود مرهم درد تن زنی
ترجیع بند ناله فقط خسته کر بود
کاری نداشت دانه تسبیح ذکر من
یادت کجای حادثه زوج و فرد بود
کج بود دست قهر قضا در مدار عشق
تقدیر دربدر شده ام دوره گرد بود
آدم میان عشق و تنفر به باد رفت
تا اختیار سیب هوس دست مرد بود
فتانه صانعی

در مسیر قطار تقدیرم یک نفر رد شد از دم واگن
ظاهرش انعکاس موسی بود باطنش آهنی تر از فرعون
قلب من از عبور می ترسید گفتم این آخرین مسافرت است
شانه ات را به آسمان بسپار با نگاه زمینی اش سر کن
سد راهم شد و شکست مرا خرده هایم نوای موزون شد
شاید اینجا به سوگ زندگی ام یک نفر تلخ می زند ویالن
هی ورق می زنم که بگذرم از صفحه های سیاه افکارش
چه کنم گیر کرده صفحه ی این ذهن آشفته ی گرامافون
از قطار زمان پیاده شدم دیگر عشقی نمانده بود ولی
عادت زشت او برایم ماند زیر دندان جویدن ناخن
سمانه گنجی

عزیز طرز نگاه تو اصلا عادی نیست
به حرف های تو هم هیچ اعتمادی نیست
شب تولد من است و جمعمان جمع است
تمام جشن مهیا و برف شادی نیست
شکنجه های مداوم ، اجازه زندان بان
بس است حبس ابد خانه انفرادی نیست
تمام هوش و حواست به کارو ، حرف دلم
به قول حرف خودت هیچ اقتصادی نیست
شبیه هرچه بگویی است زندگانی مان
فقط شبیه همانی که قول دادی نیست
ساره ازگلی

چو لاله ها که به فصل بهار می میرند
تمام دلشدگان داغدار می میرند
زشعله های درون چون چنار می سوزند
ز درد های برون بی قرار می میرند
تو شاخسار وفایی منم جوانه ی مهر
جوانه ها همه بر شاخسار می میرند
سوار قلب منی با دلم بتاز ای عشق
که اسب های بدون سوار می میرند
به تار زلف چو آویختی دلم را مرد
که عاشقان همه بالای دار می میرند
تمام مردم من مرد وار می میرند
چو کوه پا به رکاب استوار می میرند
استاد احمد فولادی طرقی

این روزا توی تهرون
زیاد لیلی و مجنون
فدا می شن می میرن
برای هم چه آسون
صب که بیاد دوباره
سر کوچه ها پلاسن
آخه یه روز تازس
دنبال کیس خاصن
با چشمک و اشاره
مخ می زنن دوباره
از لیلی قدیمی
هیشکی خبر نداره
این روزا لیلی مجنون
زیادن و فراوون
اما فقط یه روزه
دوومه قصه هاشون
علیرضا پور حسین

قورباقه می بلعد خود را
زوزه بکش
زوزه بکش
زوزه بکش
جذاب است
هنوز هم بسیار جذاب است
خشکیده در گلو
زوزه هایم
قورباقه هایی هستند
که عاشقانه به بالهای مگسی گوش می دهند
شاید
شکل بگیرد
زیر زبانشان
زوزه ای
از جنازه ای چون من
با گردنی کشیده
به سمت آسمانی
که ماهی در آن و نردبانی
برای پایین کشیدن ستاره ای
که دنباله اش را به وز وز مگسی تصویر می شود
در انجماد چسبنده ی زبانم
عدالت است
عدالت است که آسمان را تو بلعیده باشی و من خورده باشم
اضافه است
هر چند ترجیح می دهم این زمین را برای خوردن
در گلویم
قورباقه های تشنه پلک می زنند
که دلشان خواسته گلویشان را باد کنند توی گلوی خشک من
زوزه بکش
جذاب است
هنوز هم بسیار جذاب است
ترسیده ام
مبادا ماده گرگی باشم
بر صخره ای تیز
گردنم را می کشم به سمت آسمان
ماه را به یادم بماند
زوزه ای از گلویم هرز میرود
می ترسم
می ترسم این عشق طولانی
زوزه هایم را تیز کند
روی رگ های گردنم
بغضی
خراشی
ترکی
که اگر پاره شود :
قور قور قور
بیرون می جهند از پارگی گردنم
و خشکی زبانشان
چسبنده ی وسیعی
که به سمت اقیانوس های زمین پرت می شود
آسمان را که خورده ام
می ترسم زمین
به بالهای مگسی چسبیده باشد
ثامره اسد زاده
بزرگ نیستم اما بزرگ تر شده ام
قدر اگر نشدم باز این قدر شده ام
همین شمایل عادی چه خارق العاده است
میان این همه شر دست کم بشر شده ام
فضای منکسری از تضاد و تردیدم
که در هویت یک فرد مختصر شده ام
کدام فرد؟ که در من هزار شخصیت است
مرددم که به هر حال یک نفر شده ام
من آن روایت بی مقطعم به قطع و یقین
که در نهایت ناباوری < اگر > شده ام
امیرحسین نیکزاد
.............................................................................

در من جهانی رفته از ظرفیتش بالا
گاهی نمی دانم چگونه می رسد فردا
دریا که گوری مطمئن در خود فرو بردست
لب بسته اما می کشاند دامن پریا
حالا که حالم بد تر از این هم نخواهد شد
فکری بکن واِلا می روم دریا
باید فراموشی گرفته باشم اما نه
کابوس بود و حشتِ تنهایی و سرما
تصویر کندی از جهان در باورم انداخت
مردی که از او مطمئن بودم ولی حالا
# # #
تصویر کندی از جهان در باورم انداخت
مردی که از او مطمئن بودم ولی حالا
باید شمارش های بعدی مال من باشد
ده، نه، و من آماده ام لطفا بزن آقا
ریحانه چزانی


